انسان علوم انسانی ما

4 بهمن 1386، متن ویراسته صحبت در کانون معرفت و پژوهش

ادگار مورن از پرسش های کلانی می نویسد که هر کس در جوانی برای خود مطرح می کند و اغلب زمانی که وارد دانشگاهها می شود و آموزش را شروع می کند، به فراموشی سپرده می شود، خفه می شود یا به ابتذال کشیده می شود.
زمانی که پیشنهاد این بحث مطرح شد من هم دقیقا به یاد این پرسش ها افتادم. پرسش های اولیه ای که مرا به سمت علوم انسانی کشاند تا پاسخ خود را در آن بیابم. پرسش از نوع انسان، در رابطه اش با دیگر انواع زیست، فرهنگ و طبیعت. پرسش از فرد انسان در مواجهه اش با تاریخ. پرسش از انسان در جامعه.

در کنارعلوم دقیقه و علوم زیستی، علوم انسانی، رشته ای است که قابلیت بیشتری برای پاسخ به این دست از تاملات و پرسشهای انسان دارد، علوم انسانی یا به قول جان استوارت میل "علوم اخلاقی"، یا "علوم روح" به تعبیر دیلتای و هوسرل، در ادبیات آنگلو ساکسون اغلب از "علوم اجتماعی" نام برده می شود. علومی که در عین حال که متخصص می پروراند، یک وجه روشنفکری نیز داراست.
اما چرا این پرسش ها ظاهرا آنگونه که انتظار می رود، درعلوم انسانی پاسخی نمی یابند و بر خلاف علوم دقیقه و علوم زیستی که موفق ارزیابی می شوند، علوم انسانی، مورد نقد قرار می گیرند و دچار بحرانند. در جامعه ما، علوم زیستی و پزشکی، به عنوان نمونه ی عالی علم مطرح اند و مشروعیت دارند. پزشک همپای روحانی، اقتدار بی رقیبی در زندگی و مرگ مردم دارد و تشخیص اش به همان اندازه لازم الاجراست که تکلیف دینی. فیزیکدان به نوبه خود، از آنجا که دانشش در تکنیک به بار می نشیند، به عنوان عالم و دانشمند مطرح است و دارای اعتبار است، اما عالم علوم انسانی ما، به عنوان متخصص به رسمیت شناخته نمی شود و پژوهش ها حاکی از آن است که دانشجویان این رشته ها، در بسیاری از موارد، از بد حادثه- نداشتن نمره کافی یا امکانات- به سراغ این رشته می روند، رشته آنها را انتخاب می کند و نه آنها رشته را. در مجله انجمن جامعه شناسی، اغلب جامعه شناسان ما از بحران علوم اجتماعی، کاربردی نبودن این علوم، داغ بودن بساط جامعه شناسی سرگرم کننده ، ناتوانی جامعه شناس در شناخت حقیقی جامعه، سخن گفته بودند و در آسیب شناسی این وضعیت، به عوامل بسیاری اشاره کرده بودند.
در اینجا من به طرح یکی از بحثهای ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی، در این خصوص اشاره می کنم و سپس تلاش می کنم به سنجش مناسبت بحث وی در جامعه ما بپردازم.
ادگار مورن یکی از قطبهای جامعه شناسی فرانسه است. ژان فرانسوا دورتیه ، در زمانه ای که در علوم انسانی دیگر صرفا با محققان سرو کار داریم، از او به عنوان " آخرین متفکر" نام می برد. زندگی وی نمونه اعلای انسان جستجوگر است. انسانی که در حوزه ی فکری، هیچگاه از جستجو باز نایستاد و زمانیکه که کتابهایش منتشر شد، ایده هایش عمومیت یافت و به عنوان یکی از قطبهای فکری در سطح فرانسه و جهان شناخته شد، تازه زندگی دانشجویی را به قول خودش از سر گرفت و مرحله ی جدیدی را در زندگی فکری اش آغاز کرد. در عین حال او به عنوان یکی از چهره های مقاومت فرانسه، کسی که بارها در خطر دستگیری و مرگ قرار گرفت، شناخته شده است و در همه ی جبهه های سیاسی و اجتماعی جامعه اش حضور داشته است. ادگار مورن را به عنوان اندیشمند "پیچیدگی" می شناسند و به عنوان چهره ای که تلاش بسیاری برای به هم پیوستن شاخه های مختلف معرفت انسانی انجام داده است. او با انتقاد به تخصصی شدن مفرط و روشهای شناخت علوم انسانی که با تجزیه یک بحث، تنها به شناخت جزئی از آن دست می یابد و در برابر پرسش های کلان، خاموش می ماند، به تاسی از بلز پاسکال، معتقد است محقق به شناخت کل نائل نمی شود مگر اجزا را بشناسد و اجزا را نمی شناسد مگر آن که کل را بشناسد. بر همین مبنا مورن معتقد است دانش امروزی، دانشی که به شدت تخصصی شده است، تصویرى قطعه قطعه شده و ناکامل از واقعیت ارائه مى‏کنند و هدف خود را اصلاح اندیشه می داند. در این جهت، تلاش او نخست فراروی از دوگانه های طبیعت/فرهنگ، فرد/جامعه، تعیین/آزادی، سوژه/ابژه با برقراری نسبتی میان همه شاخه های معرفت بشری است.
حال با توجه به این تصویر، ببینیم موقعیت علوم انسانی در ایران چگونه است؟ آیا می توانیم به تاسی از مورن، به نقد تخصصی شدن و جزئی شدن علوم بپردازیم و این عامل را به عنوان یکی از مهمترین آسیب های علوم اجتماعی شناسایی کنیم و اصولا بحث مطالعات میان رشته ای در ایران به چه شکل مطرح می شود؟ از نظر من، بحث مورن در ایران را باید با ملاحظاتی و تبصره هایی مطرح نمود و از آن دفاع کرد. دفاع کرد چون ما بیش از هر زمان به پیوستگی میان علوم محتاجیم، چون ضرورت دارد میان علوم قدیم و جدید، رابطه برقرار کنیم، و بیش از هر زمان لازم است که این علوم را با توجه به زمینه و زمانه ی خود بازخوانی کنیم.
سه چالش مهم علوم انسانی در ایران از نظر من عبارتند از:
- علوم انسانی رشته ای جوان است. هنوز در مرحله ی جنینی خود به سر می برد. هنوز در مرحله ی تاسیس است. هنوز در کار ترجمه هستیم و به تعریف و تبیین نظریه ها مشغولیم. هنوز در هر بحثی دغدغه الگوها را داریم و درگیر تعریف مساله و تلخیص تاریخچه ایم. هنوز اول باید روشن کنیم که قضیه از چه قرار است و بعد، بتوانیم با آن تعیین تکلیف کنیم. علوم اجتماعی ما، اغلب کتابخانه ایست. پرسشش از متون است نه از جامعه، آن هم با توجه به کمبود متون اصلی، مشکلات ترجمه و همچنین کاربرد نظریات در زمینه ایی متفاوت. دانش علوم اجتماعی ما دانشی دایره المعارفی است و نه تخصصی، مجموعه ای وسیع اما نه چندان عمیق از اطلاعات در مورد نظریه پردازان و آثارشان، از هر اثری یک ایده و از هر مولفی یک بحث. سنت متن خوانی و تعمیق در یک مکتب و یک بحث، بر خلاف سنت قدیم آموزشی ما، در نظام مدرن هنوز شکل نگرفته است. هنوز خانواده های فکری به وجود نیامده و اصولا با توجه به ترجمه نشدن کل آثار و سبک آموزش، شرایط امکان شکل گیری نیز ندارد. در نتیجه بر خلاف تشخیص مورن در اروپا، مشکل ما رشد سریع این علوم و تخصصی شدن افراطی آن نیست، بلکه مشکل از اتفاق تخصصی نشدن آن است. محدود ماندن به کلاس درس، کارآمد نبودن در جامعه، عدم رابطه متقابل با جامعه بین المللی علوم انسانی، جهشی خواندن این علوم و با تورق چند کتاب و تفحص در چند ترجمه به استغنا رسیدن، عدم سختگیری در تحصیل و تعجیل در بهره برداری از آن است.
- در عین حال، از مضرات تخصصی شدن مفرط که عبارتست از گسست با دیگر رشته ها، بی نصیب نمانده ایم. در قرن نوزده با تقسیم کار و پیدایش تخصص، میان رشته ها و شاخه های متفاوت دانش فاصله ای ایجاد شد و این فاصله در مواردی مانند کشورهای ما نه صرفا در نتیجه تخصصی شدن که به دلیل معادلات دیگری چون تضاد غرب و شرق و سنت و مدرنیته و خودی و غیر خودی وسیعتر شد و وجهی سیاسی نیز یافت. در نتیجه امروز، پیوندی که مورن میان علوم انسانی، فیزیک و علوم زیستی، آرزو می کند، برقرار نیست. علوم انسانی ما نمی تواند به نیاز گلوبالیه و جامعیتی که یکی از مهمترین الزامات دانش در قرن بیستم است، پاسخ دهد. از طرفی میان رشته های درون خود علوم انسانی نیز، اقتصاد و جامعه شناسی و انسانشناسی و تاریخ و روانشناسی... رابطه نیست. میان علوم جدید و علوم قدیم هم رابطه و گفتگویی نیست و اگر هم هست، نا آشنایی، ناهمزبانی و عدم فهم متقابل است. در نتیجه این دانش قطعه قطعه شده، نمی تواند خبری از کل برایمان بیاورد و انسان علوم انسانی زیر دستش جان می بازد.
- تثلیثی که مورن برقرار می کند، در جامعه ی ما کافی نیست. در اینجا دین، یکی از مهمترین، و به نظر من، مهمترین مولفه ی فرهنگ است. دین به تعبیر تیلیش، هسته ی سخت فرهنگ است و در جامعه ما، این جایگاه، به دلیل حضور دین در دولت، در نظام آموزشی و در جامعه، نقش تعیین کننده تری به نسبت دیگر جوامع دارد. نهاد دین در همه ی مواردی که علوم انسانی درباره اش به بحث می پردازد، نظر دارد و مداخله می کند. امروزه در غرب، جهت پاسخ به ضرورت رابطه میان ایندو، به وام گیری های علوم انسانی از دین و دین از علوم انسانی اشاره می کنند. "علوم انسانی ادیان" و "مطالعات تقریب" ecumenism در بسیاری از دانشگاهها تاسیس شده است در حالیکه در ایران، روابط این دو با هم، اغلب رد متقابل است. در نتیجه علوم دینی که می توانند از علوم انسانی بهره بسیاری بگیرند، با این علوم در مجموع بیگانه اند و علوم انسانی نیز در برابر میل علوم دینی به حذف یا استخدامشان، مقاومت می کنند و از آن فاصله می گیرند.
نتیجه می گیرم:
- انسان علوم انسانی ما، جان ندارد. گوشت و پوست و خون ندارد. ملیت و طبقه و جنسیت ندارد. هنوز یک مفهوم است. یک مفهوم انتزاعی. در عالم سنت و تجدد خودش در جستجوست. چرا؟ به این دلیل که علوم انسانی ما دچار انتزاعند. خواهید گفت پس کارهای پیمایشی بسیاری که انجام می شود مگر در خبر دادن از جامعه و اقشار مختلف اجتماعی نقشی ندارند؟ چرا اما، پژوهش ها را دانشجویانی انجام می دهند که تولید نظریه نمی کنند اما به میدان تحقیق می روند، برای اساتیدی که تولید نظریه می کنند اما در میدان ﭘژوهش غایبند. پژوهش های میدانی به پایان نامه ها محدود می شوند و محصور دانشگاهها باقی می مانند و بیشتر دغدغه ی روش دارند تا یافته های عملی. طرح های پژوهشی مراکز تحقیقاتی به نوبه ی خود، اغلب در این مراکز محدود می مانند و قابل دسترس نیستند. اگر استثناها را کنار بگذاریم، کمتر کار نظری می توان یافت که از دل میدان بیرون آمده باشد. آمار و ارقام پژوهشهای ما اغلب خاموش اند و میدان کمتر به حرف می آید. در کنار صد صفحه جدول و ارقام و آمار، تنها ده صفحه تحلیل و تبیین وجود دارد. در نتیجه برای ما، اجتماع این علوم اجتماعی نیز همچنان ناشناخته باقی می ماند. از اینروست که میان اصحاب علوم اجتماعی کمتر وفاقی در تحلیل جامعه- طبقات اجتماعی، فرهنگ رایج، دینداری موجود... - وجود دارد.
- انسان علوم انسانی ما، قطعه قطعه است. هر علم به بخشی از آن می پردازد. تاریخ گذشته اش را بررسی می کند. اقتصاد جیبش را. جامعه شناسی روابطش را. انسانشناسی فرهنگش را... و زمانی که در مواردی، چون سیاست یا اقتصاد، با فیلسوف بحث می کنی با این پاسخ روبرو می شوی که تخصص ندارم! انگار که اندیشیدن به مسائل و پیامدهای انضمامی فلسفه اش، که بیشتر محتاج عقل سلیم است تا تخصص، از حوزه ی دغدغه های وی خارج است. مطالعات میان رشته ای و فرارشته ای هنوز در جامعه ما شکل نگرفته اند. هنوز گفتگویی میان رشته ها برقرار نشده است. این مشکل را حتی می توان در پزشکی نشان داد و نقدهای بسیاری به اینکه تخصصی شدن مفرط شاخه های پزشکی، پزشکان را از دانش عمومی لازم در خصوص بیماری جدا کرده است و یک فوق تخصص را ناتوان از درمان ابتدایی ترین امراض بیمار. در علوم دینی، در سالهای چهل، از شورای فتوا نام بردند تا متخصصان علوم اسلامی بتوانند گرد هم بیایند و به اجماعی برسند. در علوم انسانی نیز میشل سر Michel Serres از یک برنامه ی مشترک آموزشی دفاع می کند. شاید وقت آن باشد که ما نیز با برگزاری همایش های میان رشته ای، باب گفتگو میان شاخه های مختلف معرفت را باز کنیم.
- انسان علوم انسانی ما، میان یک آلترناتیو قرار گرفته است: علم یا انسان و در این میان دو پاره شده است. علم او را توانا و نیرومند می سازد، کارآمد و مجهز می کند، با تکنیک، با قدرت، با سلطه پیوند می زند، اما تنها آگاهی هایی قطعه قطعه شده برایش به ارمغان دارد و شناختی از کل واقعیت بدست نمی دهد و انسان او را به ورطه هایی دیگر می کشاند، پرسش های کلانی که در علم تجزیه شده، پاسخی نمی یابند و نیازمند درک انسان و جوامع انسانی در کلیت و جامعیت خود هستند. چهره شاخص انسان علوم انسانی در جامعه ما، در نتیجه هنوز چهره مورخ، جامعه شناس، اقتصاددان و متخصص نیست چرا که هم به مرحله تخصص و تولید نظری نرسیده ایم و هم تخصص علوم انسانی در جامعه به رسمیت شناخته نشده است، ... بلکه – اگر ازوجه حرفه ای اش صرف نظر کنیم- چهره روشنفکر امروزی جامعه ماست، انسان مرددی که آگاهی های پراکنده اش دیگر جامعه ساز نیست، تشخیص جبر برای غلبه بر آن نیست، نقش انتقادی ایفا نمی کند، وجدان آگاه جامعه نیست، در تغییر اجتماعی نقشی ندارد، مدعی هست اما دعوتی ندارد.
برای تغییر این تصویر، نیازمندیم به این انسان جان ببخشیم. وارد اجتماعش کنیم. میان علوم گفتگو و تقریبی ایجاد کنیم، با آگاهی به اینکه این اجزا را جز در پرتو کل، نمی توان شناخت، نمی توان به حرکت واداشت.

... یکی از دانشجویان انتقاد می کرد که اینها همه در حد شعار باقی می ماند، عملا اتفاق دیگری می افتد. راست است. اما من فکر می کنم این شعارها هم به نوبه ی خود می توانند نقشی ایفا کنند. اولا آدم را با خودش به رودروایسی می اندازد. دوما شعار می تواند عمومیت یابد و اجماع پیدا کند. سوما ... هیچگاه نباید قدرت کلمه را دست کم گرفت!

Powered By: KhorshidChehr